سه شنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۵
اقتصاد ایران

تئوری

چرا گذشته تکیه‌گاه محکمی نیست؟

چرا گذشته تکیه‌گاه محکمی  نیست؟
بازار آریا - دنیای‌اقتصاد: در دهه‌های پایانی قرن بیستم، یکی از مهم‌ترین پرسش‌های علم اقتصاد این بود که آیا می‌توان از روابطی که در ...
  بزرگنمايي:

بازار آریا - دنیای‌اقتصاد: در دهه‌های پایانی قرن بیستم، یکی از مهم‌ترین پرسش‌های علم اقتصاد این بود که آیا می‌توان از روابطی که در داده‌های گذشته مشاهده و برآورد شده‌اند، برای پیش‌بینی پیامدهای سیاست‌های اقتصادی در آینده استفاده کرد؟ این پرسش در ظاهر مساله‌ای فنی در اقتصادسنجی بود اما در نهایت به یکی از بنیادی‌ترین بحث‌ها درباره شیوه ساخت مدل‌های اقتصاد کلان انجامید.
رابرت لوکاس با طرح «لوکاس کریتیک» نشان داد که پاسخ به این پرسش را نمی‌توان صرفا در کیفیت برآوردهای آماری جست‌وجو کرد. اگر سیاستگذار قواعد بازی را تغییر دهد، خود رفتار اقتصادی افراد نیز تغییر می‌کند و در نتیجه، روابطی که از رفتار گذشته به دست آمده‌اند، لزوما در شرایط جدید معتبر نخواهند بود. برای درک این استدلال باید آن را در بستر فکری مکتب کلاسیک نو قرار داد. این مکتب در دهه۱۹۷۰ و با چهره‌هایی مانند رابرت لوکاس شکل گرفت و در واکنش به بخشی از اقتصاد کلان متعارف آن دوره توسعه یافت. متفکران کلاسیک نو معتقد بودند مدل‌های کلان نمی‌توانند صرفا بر همبستگی‌های مشاهده‌شده در داده‌های تاریخی تکیه کنند. رفتار متغیرهای کلان در نهایت حاصل تصمیم‌های‌میلیون‌ها فرد و بنگاه است. بنابراین باید از مبانی خرد اقتصادی آغاز کرد. این رویکرد بر چهار اصل اساسی استوار بود؛ نخست آنکه نظریه‌پردازی اقتصاد کلان باید بر مبانی انتخاب در اقتصاد خرد و در چارچوب تعادل عمومی نیوکلاسیک بنا شود. به بیان دیگر، روابط کلان باید از تصمیم‌های افراد و بنگاه‌هایی به دست آیند که در برابر محدودیت‌های اقتصادی خود انتخاب می‌کنند، نه اینکه صرفا روابط آماری میان متغیرهای کلان از دل داده‌ها استخراج شود.
اصل دوم، آن است که عاملان اقتصادی عقلایی‌اند و انتظارات خود درباره آینده را بر اساس تمام اطلاعات موجود، از جمله شناخت از قواعد و سیاست‌های حاکم بر اقتصاد، به شکل عقلایی شکل می‌دهند؛ این همان فرض «انتظارات عقلایی» است که بر اساس آن، افراد به‌طور نظام‌مند و تکرارشونده در پیش‌بینی آینده دچار خطا نمی‌شوند. بر همین مبنا، بنگاه برای حداکثر کردن سود و خانوار و نیروی کار نیز برای بیشینه کردن مطلوبیت خود، با توجه به محدودیت‌هایشان و انتظاراتی که از آینده دارند، تصمیم می‌گیرند. این فرض اهمیت زیادی دارد؛ زیرا افراد را از موجوداتی منفعل که صرفا به شرایط فعلی و الگوهای گذشته واکنش نشان می‌دهند، به عاملانی تبدیل می‌کند که آگاهانه درباره آینده نیز تصمیم می‌گیرند.
اصل سوم، شامل این مساله است که کارگزاران دچار «توهم پولی» نمی‌شود. آنچه در تصمیم‌گیری اقتصادی اهمیت دارد، مقادیر واقعی و قیمت‌های نسبی است، نه صرفا تغییرات اسمی. اگر دستمزد اسمی افزایش یابد، اما قیمت‌ها نیز به همان نسبت بالا بروند، این افزایش به خودی خود انگیزه‌ای برای افزایش عرضه نیروی کار ایجاد نمی‌کند. بنابراین، عامل اقتصادی در تصمیم خود به تغییرات واقعی توجه دارد. اصل چهارم، انعطاف‌پذیری مستمر دستمزدها و قیمت‌ها و در نتیجه تسویه مستمر بازارهاست. در این چارچوب، قیمت‌ها آن‌قدر انعطاف‌پذیرند که بازارها به‌طور مداوم به تعادل برسند. بنابراین، فرصت‌های سودآوری یا مبادلات سودمند تحقق‌نیافته در اقتصاد باقی نمی‌ماند و هر نتیجه مشاهده‌شده، حاصل واکنش بهینه عاملان به شرایط موجود تلقی می‌شود. همین چهار اصل زمینه نظری لوکاس کریتیک را فراهم می‌کنند. اگر افراد عقلایی باشند، تصمیم‌هایشان را بر اساس اطلاعات موجود درباره آینده تنظیم کنند و اگر قیمت‌ها و دستمزدها نیز بتوانند به‌سرعت خود را با شرایط جدید تطبیق دهند، نمی‌توان رفتار اقتصادی را همچون یک رابطه ثابت میان چند متغیر در نظر گرفت. سیاست اقتصادی بخشی از محیطی است که افراد بر اساس آن تصمیم می‌گیرند. بنابراین، وقتی این محیط تغییر کند، رفتار آنها نیز می‌تواند تغییر کند. اهمیت این مساله زمانی روشن‌تر می‌شود که به یکی از روابط مشهور اقتصاد کلان، یعنی منحنی فیلیپس توجه کنیم. در برداشت ساده از منحنی فیلیپس، میان تورم و بیکاری رابطه‌ای معکوس وجود دارد؛ به این معنا که سیاستگذار می‌تواند با پذیرش تورم بیشتر، بیکاری کمتری ایجاد کند. چنین رابطه‌ای ممکن است در داده‌های تاریخی به‌وضوح دیده شود و حتی یک مدل اقتصادسنجی بر اساس آن بتواند رفتار گذشته را با دقت مناسبی توضیح دهد. اما آیا این رابطه می‌تواند مبنای سیاستگذاری آینده قرار گیرد؟
پیش از پاسخ لوکاس به این پرسش، باید یادآوری کرد که نقد اولیه بر منحنی فیلیپس ساده، پیش‌تر و در اواخر دهه۱۹۶۰ توسط میلتون فریدمن و ادموند فلپس مطرح شده بود. آنها با معرفی مفهوم «نرخ طبیعی بیکاری» نشان دادند که رابطه معکوس تورم و بیکاری تنها در کوتاه‌مدت و بر مبنای انتظارات تطبیقی (یعنی شکل‌گیری انتظارات صرفا بر اساس تورم‌های گذشته) برقرار است؛ در بلندمدت، اقتصاد به نرخ طبیعی بیکاری بازمی‌گردد و منحنی فیلیپس عمودی می‌شود. سهم مشخص لوکاس در ادامه این مسیر، جایگزین کردن انتظارات تطبیقی با انتظارات عقلایی بود؛ تفاوتی که پیامدهای آن بسیار فراتر از خود منحنی فیلیپس رفت و به یک نقد روش‌شناختی عام درباره اعتبار مدل‌های اقتصادسنجی انجامید.
لوکاس پاسخ می‌دهد که رابطه معکوس تورم و بیکاری لزوما پایدار نیست. فرض کنید دولت به‌طور مداوم سیاستی انبساطی را در پیش بگیرد و مردم نیز به‌تدریج این الگو را تشخیص دهند. اگر کارگران و بنگاه‌ها بدانند که افزایش تقاضا و نقدینگی در نهایت به افزایش قیمت‌ها منجر خواهد شد، انتظارات تورمی خود را بر اساس همان انتظارات عقلایی که پیش‌تر به‌عنوان یکی از اصول چهارگانه مکتب کلاسیک نو معرفی شد، تغییر می‌دهند. کارگران ممکن است برای جبران تورم مورد انتظار، دستمزد اسمی بالاتری مطالبه کنند و بنگاه‌ها نیز قیمت‌های خود را متناسب با شرایط جدید تعیین کنند. در چنین شرایطی، واکنش افراد به سیاست انبساطی دیگر همان واکنشی نیست که در داده‌های تاریخی نشان می‌دادند. بر اساس این دیدگاه، افراد صرفا از گذشته یاد نمی‌گیرند، بلکه اطلاعات موجود درباره آینده و قواعد سیاستگذاری را نیز در تصمیم‌های خود لحاظ می‌کنند. اگر سیاستگذار یک قاعده جدید اعلام کند و این قاعده برای مردم معتبر و قابل فهم باشد، نمی‌توان فرض کرد که مردم همان رفتاری را نشان می‌دهند که پیش از تغییر قاعده نشان می‌دادند. بنابراین، مشکل مدل‌های سنتی فقط این نیست که ممکن است پیش‌بینی آنها اشتباه از آب دربیاید. مساله اصلی این است که ضرایبی که از رفتار گذشته برآورد شده‌اند، در واقع بازتاب رفتار عاملان اقتصادی تحت یک رژیم سیاستی خاص‌ هستند و با تغییر آن رژیم، تغییر می‌کنند؛ چیزی که در ادبیات اقتصادسنجی از آن با عنوان ضرایب «شکل کاسته» یاد می‌شود. آنچه در برابر این ضرایب پایدار می‌ماند، پارامترهای عمیق یا ساختاری‌اند، یعنی مولفه‌هایی مانند ترجیحات مصرف‌کننده و فناوری تولید که به رژیم سیاستی خاصی وابسته نیستند. به همین دلیل، نمی‌توان یک رابطه آماری را که تحت یک مجموعه خاص از سیاست‌ها شکل گرفته است، یک رابطه ساختاری و تغییرناپذیر میان متغیرهای اقتصادی دانست.
این تمایز، هسته اصلی لوکاس کریتیک است. برای مثال، اگر اقتصادسنجی در دوره‌ای که سیاست پولی مشخصی اجرا می‌شود، رابطه‌ای میان تورم و بیکاری برآورد کند، این رابطه الزاما ویژگی ثابت اقتصاد نیست. ممکن است خود این رابطه محصول همان سیاست‌ها، انتظارات و رفتارهایی باشد که در آن دوره شکل گرفته‌اند. با تغییر قواعد سیاستگذاری، عاملان اقتصادی نیز تغییر می‌کنند و رابطه برآوردشده می‌تواند از بین برود یا شکل دیگری پیدا کند.
از این منظر، لوکاس کریتیک در واقع نقدی به استفاده مکانیکی از مدل‌های اقتصادسنجی در سیاستگذاری است. لوکاس نمی‌گوید داده‌های تاریخی بی‌ارزش‌اند یا اقتصادسنجی نمی‌تواند برای تحلیل اقتصادی استفاده شود. استدلال او این است که سیاستگذار نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن واکنش عاملان اقتصادی، ضرایب به‌دست‌آمده از گذشته را ثابت فرض کند و آنها را مستقیما برای ارزیابی یک سیاست جدید به‌کار گیرد.
این دیدگاه همچنین توضیح می‌دهد که چرا مکتب کلاسیک نو بر مبانی خرد تاکید داشت. اگر هدف، پیش‌بینی واکنش اقتصاد به تغییر سیاست باشد، باید مدلی در اختیار داشت که رفتار عاملان را توضیح دهد؛ مدلی که نشان دهد خانوار، نیروی کار و بنگاه چگونه در برابر تغییر دستمزدها، قیمت‌های نسبی، نرخ بهره، مالیات یا قواعد سیاستی تصمیم می‌گیرند. صرف مشاهده اینکه دو متغیر در گذشته چگونه با یکدیگر حرکت کرده‌اند، برای پاسخ به این پرسش کافی نیست.
در این چارچوب، اقتصاد کلان از توضیح صرف روابط مشاهده‌شده در گذشته به سمت توضیح سازوکار شکل‌گیری این روابط حرکت می‌کند. این تغییر، یکی از تحولات مهم روش‌شناختی اقتصاد کلان در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بود و در ادبیات دهه ۱۹۹۰ نیز جایگاه مهمی پیدا کرد. دیگر گذشته مورد کندوکاو قرار نمی‌گرفت و پرسش اصلی این بود که اگر قواعد بازی تغییر کند، عاملان اقتصادی چگونه رفتار می‌کنند؟
البته ریشه این مساله به بحث‌های قدیمی‌تر درباره نقش انتظارات در اقتصاد بازمی‌گشت. جان مینارد کینز نیز در نقد برخی مدل‌سازی‌های اقتصادسنجی بر اهمیت انتظارات، اعتماد و فقدان قطعیت تاکید کرده بود؛ اما لوکاس در دوره‌ای که ابزارهای اقتصاد خرد، نظریه انتظارات عقلایی و مدل‌های تعادل عمومی امکان صورت‌بندی دقیق‌تری فراهم کرده بودند، این مساله را به یک نقد روش‌شناختی منسجم تبدیل کرد. اهمیت تاریخی لوکاس کریتیک در نهایت به یک تمایز ساده بازمی‌گردد و آن هم اینکه توضیح یک رابطه در گذشته با پیش‌بینی رفتار اقتصاد پس از تغییر سیاست یکسان نیست. ممکن است یک مدل بتواند داده‌های گذشته را به‌خوبی توضیح دهد؛ اما اگر افراد در آن اقتصاد نسبت به سیاست جدید واکنش نشان دهند، همان مدل دیگر ابزار مناسبی برای ارزیابی پیامدهای آن سیاست نیست. به این ترتیب، لوکاس کریتیک نگاه اقتصاددانان به سیاستگذاری را تغییر داد. سیاستگذار نمی‌تواند عاملان اقتصادی را بخشی ثابت از یک معادله فرض کند و انتظار داشته باشد با تغییر سیاست، تنها یک متغیر در آن معادله جابه‌جا شود؛ چراکه افراد نیز بخشی از مساله‌اند. آنها سیاست را می‌بینند، درباره پیامدهای آن انتظاراتی شکل می‌دهند و رفتار خود را بر اساس آن تغییر می‌دهند. از همین‌رو، ارزیابی سیاست اقتصادی باید بر مبنای سازوکارهای تصمیم‌گیری و واکنش عاملان به تغییر قواعد انجام شود. لوکاس کریتیک در این معنا نه نفی پیش‌بینی اقتصادی که نقد این تصور است که گذشته می‌تواند بدون توجه به تغییر قواعد، آینده را برای ما پیش‌بینی کند. اقتصاد، برخلاف جدولی از ضرایب ثابت، از انسان‌هایی تشکیل شده است که سیاست را می‌بینند و به آن واکنش نشان می‌دهند. همین نکته ساده، یکی از مهم‌ترین شکاف‌ها میان اقتصاد کلان سنتی و رویکرد جدیدی بود که لوکاس در شکل‌گیری آن نقش محوری داشت.
این نوشته برگرفته از کتاب اقتصاد کلان مدرن، نوشته برایان اسنودن و هاوارد آر وین است.


نظرات شما