بازار آریا - نویسنده: Leigh Elena مترجم: مریم رضایی کسی که تا آخرین ساعات روز در محل کار میماند، بیسروصدا مورد تحسین قرار میگیرد. کسی که از تعطیلاتش صرفنظر میکند، متعهد و وفادار به کار شناخته میشود. کارمندی که نیمهشب به ایمیلها پاسخ میدهد، ترفیع میگیرد، درحالیکه کارمندی که ساعت پنج از محل کار خارج میشود - با وجود اینکه تمام کارهایش را بهموقع انجام داده - برچسب «آنقدرها هم انگیزه ندارد» میخورد. ما فرسودگی شغلی را با «حضور و تلاش کردن جلوی چشم» اشتباه گرفتهایم و اگر مشغول خواندن این مطلب هستید، احتمال زیادی دارد که هزینه این اشتباه را مدتهاست میپردازید، بیآنکه خودتان متوجه شده باشید.
وقتی رنج کشیدن به معیار تبدیل میشود
فرسودگی شغلی لزوما به این دلیل پاداش نمیگیرد که سازمانها بدخواه هستند. بلکه دلیلش این است که فرهنگ سازمانی بهمرور زمان، میزان تلاش افراد را نه بر اساس نتیجه و خروجی کار، بلکه بر اساس میزان دیده شدن آن میسنجد و آشکارترین شکل تلاش، فدا کردن زمان و آسایش شخصی است.
وقتی مدیری برای تحویل بهموقع یک پروژه، تمام شب بیدار میماند و با افتخار در جلسه تیمی از این موضوع صحبت میکند، عملا یک معیار جدید تعیین کرده است؛ چه خودش قصد داشته باشد و چه نه. وقتی فردی که بیشترین ساعات کاری را دارد، مرتب بالاترین ارزیابی عملکرد را دریافت میکند، پیام بهروشنی منتقل میشود، حتی اگر هیچوقت صریحا بیان نشود، ارزش شما در این سازمان با میزان چیزهایی سنجیده میشود که حاضر هستید برای کار فدا کنید.
پس کمکم از خیلی چیزها میگذرید؛ از خواب، تعطیلات آخر هفته، مرزهای شخصی، سلامتی و زمانی که میتوانستید با عزیزانتان بگذرانید و این کار را انجام میدهید، چون فرهنگ سازمانی بارها و بارها به شما یاد داده که وفاداری به کار دقیقا همین شکلی است.
هزینه واقعی این سبک زندگی چیست؟
وقتی درگیر فرهنگی هستید که فرسودگی شغلی را تشویق میکند، کمتر کسی به شما میگوید که این وضعیت فقط انرژیتان را نمیگیرد، بلکه بهتدریج هویت شما را هم از بین میبرد.
بعد از مدتی دیگر نمیدانید واقعا از چه چیزهایی لذت میبرید، چون ماههاست فرصتی برای لذت بردن از چیزی نداشتهاید. دیگر درباره مسیر شغلی خودتان نظر و انتخاب مشخصی ندارید، چون آنقدر درگیر برآورده کردن اولویتهای دیگران بودهاید که فقط سعی کردهاید دوام بیاورید. آن بخشی از وجودتان که زمانی رویا، هدف، مرزهای شخصی و زندگی خارج از محیط کار داشت، کمکم به خاطرهای دور تبدیل میشود. انگار آن آدم را پیش از آنکه این شغل تمام زندگیتان را درگیر کند، پشت سر گذاشتهاید.
و تلخترین بخش ماجرا اینجاست: به شما یاد دادهاند که اسم این وضعیت را «تعهد» بگذارید.
وقتی فرسودگی شغلی بهعنوان نشانه وفاداری پاداش میگیرد، یاد میگیرید ارزش خود را به میزان کار و بهرهوریتان گره بزنید. کمکم ارزش خود را با این معیار میسنجید که چقدر تولید میکنید و چقدر کم درباره فشار ناشی از آن شکایت میکنید. استراحت کردن بهتدریج شبیه یک ضعف شخصیتی به نظر میرسد. مرخصی گرفتن دیگر حقی طبیعی نیست، بلکه چیزی میشود که احساس میکنید باید ابتدا برای بهدست آوردنش شایستگی خود را ثابت کنید. برای اینکه سر ساعت از محل کار خارج میشوید، عذرخواهی میکنید. حتی وقتی نیازی نیست، وانمود میکنید سرتان شلوغ است، چون یاد گرفتهاید در این محیط، مشغول بودن همان چیزی است که امنیت شما را تضمین میکند. اما هیچکدام از اینها به معنای وفاداری نیست، بلکه نتیجه شرطی شدن است.
از خودتان بپرسید چه مدت است بر اساس قواعدی زندگی میکنید که اساسا برای حفظ سلامت و رفاه شما طراحی نشدهاند.
افسانه «قربانی انکارنشدنی»
در چنین فرهنگهایی، یک تیپ شخصیتی خاص بیش از همه دوام میآورد و حتی رشد میکند: قربانی انکارنشدنی؛ کسی که همیشه سرش شلوغ است، همیشه زیر فشار قرار دارد و همیشه آخرین نفری است که دست از کار میکشد.
این افراد آشفتگی و فشار کاری خود را مثل یک مدال افتخار به نمایش میگذارند و در محیطهایی که فرسودگی شغلی پاداش دارد، حتی ممکن است بهخاطر همین رفتارها ترفیع بگیرند.
این یعنی شاید شما هم در مقطعی از مسیر کاریتان تصمیم گرفته باشید به چنین فردی تبدیل شوید. چون در فرهنگی که خستگی و فرسودگی را با برتری و عملکرد عالی اشتباه میگیرد، بقا گاهی دقیقا همین شکلی به نظر میرسد.
اما مشکل اینجاست که قربانی کردن خود برای کار، وضعیت پایداری نیست. خودتان هم در اعماق وجودتان این را میدانید. بدن انسان، چه فرهنگ سازمانی این واقعیت را بپذیرد و چه نپذیرد، عواقب این فشار را ثبت میکند.
وفاداری واقعی چه شکلی است؟
وفاداری به معنای فدا کردن خود نیست. قرار نیست برای اثبات وفاداری، ناهار خوردن را کنار بگذارید، آخر هفتهها کار کنید یا ساعت ۱۱ شب به ایمیلها پاسخ دهید. اینها نشانه تعهد نیستند، بلکه نشانه سیستمی هستند که بیشتر از آنچه به شما میدهد، از شما میگیرد و شما مجبور میشوید این تفاوت را با انرژی و زندگی خود جبران کنید.
وفاداری واقعی در محیطهایی شکل میگیرد که مشارکت و کیفیت کار افراد، ارزشمند است، نه صرفا حجم کاری که انجام میدهند. محیطی که بتوانید به مرخصی بروید و با انرژی و انگیزه برگردید، نه اینکه هنگام بازگشت احساس گناه کنید. جایی که میزان تعهد شما را با کیفیت کاری که ارائه میکنید بسنجند، نه با میزان فشاری که حاضر هستید تحمل کنید.
اگر تنها راهی که در محیط کارتان میتوانید از طریق آن احساس ارزشمند بودن کنید، این است که بیشتر و بیشتر از توانتان مایه بگذارید، مشکل از محیط است، نه از شما.
پس چه باید کرد؟ اول از همه، باید درباره هزینه واقعی این وضعیت با خودتان صادق باشید. منظور، هزینه حرفهای نیست. هزینهای است که در زندگی شخصیتان میپردازید. چه چیزهایی را از دست دادهاید؟ از زمانی که این وضعیت به یک امر عادی تبدیل شده، چه کارهایی را کنار گذاشتهاید، چه احساساتی را دیگر تجربه نمیکنید و چه بخشی از وجودتان را از دست دادهاید؟
فرهنگ سازمانی تغییر نمیکند، مگر اینکه شما تصمیم بگیرید دیگر حاضر نیستید چه چیزهایی را برای حفظ ظاهری وفاداری قربانی کنید و حق دارید چنین تصمیمی بگیرید. شما به هیچ سازمانی بدهکار نیستید که سلامت، هویت یا آرامش روانی خود را فدای آن کنید.
منبع: Inc