شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
اقتصاد ایران

فروپاشی نامرئی

فروپاشی نامرئی
بازار آریا - علیرضا حسینی* سال ۱۹۸۵ گلوله‌ای بر پیکر اتحاد جماهیر شوروی شلیک شد و سال ۱۹۹۱ نقش بر زمین گشت و پیکرش همانند درختی که ...
  بزرگنمايي:

بازار آریا - علیرضا حسینی* سال ۱۹۸۵ گلوله‌ای بر پیکر اتحاد جماهیر شوروی شلیک شد و سال ۱۹۹۱ نقش بر زمین گشت و پیکرش همانند درختی که موریانه ساختار درونی آن را ویران و پوک کرده باشد از هم متلاشی گشت. درست است که ایالات متحده هرگز به‌ صورت رسمی گلوله‌ای جنگی به سوی اتحاد جماهیر شوروی شلیک نکرد، اما این به معنای نبود جنگ نبود. جنگی بزرگ در جریان بود جنگی که میدان اصلی آن نه خاکریزها و ناوهای جنگی، بلکه اقتصاد، فناوری، رسانه و ذهن انسان‌ها بود. در این نبرد، واشنگتن سلاحی را به ‌کار گرفت که صدای انفجار نداشت اما قدرت تخریبش کمتر از بمب و موشک نبود و آن گلوله‌های از جنس دلار بود بسیاری تصور می‌کنند فروپاشی شوروی صرفا نتیجه فشارهای خارجی آمریکا، مسابقه تسلیحاتی یا کاهش قیمت نفت بود، اما واقعیت عمیق‌تر از این‌هاست. فشار خارجی تنها زمانی می‌تواند یک قدرت بزرگ را از پا درآورد که آن قدرت از درون دچار فرسایش شده باشد. شوروی پیش از آن‌که قربانی آمریکا شود، قربانی ساختار اقتصادی و سیاسی خود شده بود. ساختاری که به‌تدریج توان بازتولید، اصلاح و رقابت را از دست داده بود.
مشکل اصلی از جایی آغاز شد که نظام سیاسی بسته و ایدئولوژیک آن وفاداری را جایگزین تخصص کرده بود. در چنین ساختاری، معیار پیشرفت نه شایستگی و توانایی، بلکه میزان نزدیکی افراد به قدرت سیاسی و ایدئولوژی رسمی بود. به‌مرور زمان، مدیران کارآمد کنار زده می‌شدند و جای خود را به افرادی می‌دادند که بیش از آن‌که متخصص باشند، مطیع‌ بودند. نتیجه آن شد که خلاقیت، نوآوری و ابتکار عمل قربانی بوروکراسی و ترس می‌گشت. اقتصاد زمانی زنده و پویاست که رقابت در آن جریان داشته باشد.
رقابت، بنگاه‌ها را مجبور می‌کند کیفیت را افزایش دهند، هزینه‌ها را کاهش دهند و دائما نوآوری کنند. اما در اقتصادهای بسته و دولتی، رقابت به‌تدریج از بین می‌رود. دولت که خود را مالک حقیقت و منجی جامعه می‌داند، به‌تدریج تمام عرصه‌های اقتصادی را در اختیار می‌گیرد. بخش خصوصی واقعی تضعیف می‌شود و بنگاه‌هایی رشد می‌کنند که نه به واسطه کیفیت محصولاتشان، بلکه به دلیل ارتباطشان با ساختار قدرت از حمایت و رانت برخوردارند. در چنین فضایی بود که، اقتصاد شوروی به شبکه‌ای از انحصار، رانت و فساد ساختاری تبدیل شد. بنگاه‌های وابسته به قدرت سیاسی، بدون نگرانی از شکست یا ورشکستگی به فعالیت ادامه می‌دادند؛ زیرا می‌دانستند دولت همواره از آنها حمایت خواهد کرد. این مساله به‌تدریج انگیزه برای نوآوری را از بین می‌برد؛ چراکه باید مدیری که از حمایت سیاسی مسکو برخوردار است، خود را درگیر افزایش بهره‌وری و رقابت جهانی کند؟ و وقتی بقای او نه به عملکرد اقتصادی، بلکه به وفاداری سیاسی وابسته است چه انگیزه‌ای برای پذیرش ریسک، نوآوری و اصلاح ساختارهای ناکارآمد خواهد داشت ؟
در این میان، بیشترین آسیب متوجه طبقه متوسط و نسل جوان شوروی می‌شد. جوانانی که استعداد، خلاقیت و توانایی داشتند، در ساختاری که مسیر پیشرفت را نه تخصص بلکه وابستگی تعیین می‌کرد، امید خود را از دست می‌دادند. بدین صورت طبقه متوسط که در اقتصادهای سالم موتور اصلی توسعه و نوآوری است، به‌تدریج تضعیف می‌شود. برای شهروندان روس امکان عبور از شکاف‌های طبقاتی کاهش پیدا کرده بود و جامعه به دو بخش تقسیم گشته بود گروهی کوچکی که به منابع قدرت و رانت دسترسی داشتند و اکثریتی که فرصت رقابت واقعی را از دست داده بودند. شوروی دقیقا گرفتار چنین چرخه‌ای شده بود. اقتصادی که در ابتدا توانسته بود با بسیج گسترده منابع، صنعتی‌سازی سریع و قدرت نظامی عظیمی ایجاد کند، در ادامه راه دچار رکود شد. این اقتصاد در تولید تسلیحات و صنایع سنگین موفق بود، اما در پاسخ به نیازهای واقعی مردم ناتوان ماند. صف‌های طولانی برای کالاهای اساسی، کمبود مزمن محصولات مصرفی و کیفیت پایین تولیدات داخلی، نشانه‌های اقتصادی بودند که در ظاهر قدرتمند اما در باطن فرسوده شده بود.تا زمانی که به دور مرزهای خود بلوک بندی کرده بودند، این ضعف‌ها تا حدی پنهان می‌ماند. مردم انتخاب دیگری نداشتند و رسانه‌های رسمی نیز دائما از موفقیت‌های نظام سخن میگفت. اما مشکل زمانی آغاز گشت که این نظام برای ادامه حیات خود ناچار گردید دروازه‌های خود را به روی جهان آزاد باز کند. 
در آن لحظه، اقتصاد داخلی که سال‌ها در فضای انحصاری و غیررقابتی رشد کرده، باید با اقتصاد جهانی روبه‌رو شود اقتصادی که بر پایه رقابت، فناوری، نوآوری و بهره‌وری شکل گرفته بود. شاید یکی از نمادین‌ترین تصاویر پایان جنگ سرد، افتتاح نخستین شعبه مک‌دونالد در مسکو باشد. هزاران نفر ساعت‌ها در صف ایستادند تا غذایی را تجربه کنند که سال‌ها تنها نام آن را شنیده بودند. 
بسیاری این صحنه را صرفا یک رویداد فرهنگی می‌دانستند، اما در واقع این تصویر معنای عمیق‌تری داشت. آن صف طولانی، صف مردمی بود که می‌خواستند تفاوت میان اقتصاد بسته و اقتصاد رقابتی را لمس کنند. ماجرا فقط به مک‌دونالد محدود نبود. زمانی که برندهای خارجی و شرکت‌های بین‌المللی اجازه یافتند وارد بازار شوروی شوند، ضعف تولیدات داخلی آشکارتر شد. خودروهای خارجی با کیفیت، طراحی و فناوری بهتر وارد بازار شدند و مردم دیگر تمایلی به خرید خودروهای داخلی مانند لادا نداشتند. این اتفاق تنها یک تغییر سلیقه مصرفی نبود بلکه نشانه شکست اقتصادی بود که سال‌ها بدون رقابت واقعی به حیات خود ادامه داده بود. و گورباچف متوجه آن شد که اقتصاد محصور داخلی تنها در سخنرانی‌های غرّای افرادی مثل ارنستو چگوارا یا لنین و یا مائو برای به وجد آمدن مردم و فقط برای دقایقی کارآیی دارد اما اقتصاد را نمی‌توان تنها با شعار اداره کرد. و برخلاف سیاست، اقتصاد تابع واقعیت‌های سخت و بی‌رحم است. اگر تولید رقابتی نباشد، اگر بهره‌وری پایین باشد، اگر نوآوری سرکوب شود و اگر شایستگی قربانی وفاداری گردد، هیچ میزان از تبلیغات ایدئولوژیک نمی‌تواند برای مدت طولانی آن ضعف‌ها را پنهان کند. 
جامعه ممکن است مدتی با شعار زندگی کند، اما در نهایت کیفیت زندگی، سطح رفاه و امکان پیشرفت فردی است که درباره موفقیت یا شکست یک نظام قضاوت می‌کند. ایالات متحده دقیقا این نقطه ضعف را درک کرده بود. واشنگتن می‌دانست که برای شکست شوروی، لزوما نیازی به جنگ مستقیم نظامی وجود ندارد. کافی بود فشار اقتصادی و فناوری را افزایش دهد و شوروی را وارد رقابتی کند که اقتصاد ناکارآمد آن توان تحملش را نداشت. مسابقه تسلیحاتی، محدودیت‌های فناوری، فشار بر بازار انرژی و تقویت اقتصاد جهانی سرمایه‌داری، همگی مانند گلوله‌هایی آرام و بی‌صدا عمل می‌کردند.این گلوله‌ها مستقیما ساختمان‌های مسکو را ویران نکردند، اما پایه‌های اقتصادی و اجتماعی شوروی را فرسوده ساختند. نظامی که توان ایجاد رفاه، نوآوری و امید را از دست داده بود، حتی با آن ارتش عظیم خود، دیری نپایید که با بحران مشروعیت مواجه شد. مردم زمانی که دیدند جهان بیرون از مرزهایشان کیفیت زندگی، آزادی انتخاب و فرصت‌های بیشتری فراهم کرده، به‌تدریج نسبت به روایت رسمی حکومت بی‌اعتماد شدند.در نهایت، شوروی پیش از آن‌که در میدان نبرد نظامی شکست بخورد، در میدان اقتصاد فروپاشید. این فروپاشی تنها شکست یک دولت نبود شکست مدلی از حکمرانی بود که تصور می‌کرد می‌تواند بدون رقابت، بدون آزادی اقتصادی و بدون شایسته سالاری برای همیشه دوام بیاورد.
قرن بیستم یک حقیقت مهم را آشکار کرد قدرت فقط در تعداد تانک‌ها و موشک‌ها خلاصه نمی‌شود. کشوری که نتواند اقتصاد خود را پویا، رقابتی و مبتنی بر نوآوری نگه دارد، حتی اگر ظاهرا قدرتمند باشد، در برابر فشارهای جهانی آسیب‌پذیر خواهد شد. خطرناک‌ترین گلوله‌ها همیشه از جنس سرب و باروت نیستند؛ گاهی از جنس دلار و اقتصاد هستند.
* دانشجوی روابط‌ بین‌الملل دانشگاه بهشتی


نظرات شما